شهید مسلم احمدی پناه(شهید امنیت)

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

سلام بر دوستان رفتیم تو سال چهارم اوج گرفتن شهدای صابرین نمونه تقویم سال 94 مزین به  تصاویرشهدای صابرین آماده شده خدمتون ارائه میکنیم شادی روح شهدا صلوات



نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394 توسط
پدر شهید در خدمت رهبر عزیزمان  در مراسم دانش آموختگی پاسداران در دانشگاه امام حسین (ع)




نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد 1393 توسط
موضوع: دلنوشته -

گفتی : بنویسید آب ...

همه نوشتیم ...

گفتی : بنویسید بابا آمد ...

همه .... همه نوشتند به جز من ! یادت می آید خانم معلم ؟؟!!

همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا رفت ...

همیشه از همان اول که اسم بابا می آمد بغضم می ترکید و گریه می کردم .

مثل روزی که تو دیکته می گفتی و من نبود بابا را آه می کشیدم .

خانم یادت می آید وقتی بغلم کردی چقدر اشک ریختم ؟!

یادت می آید گفتی : نباید گریه کنی چون بابا ناراحت می شود ؟!

من هم قول دادم که هر وقت اسم بابا آمد انقدر گریه نکنم ...

خانم معلم اجازه ؟! می شود یک چیزی بگویم ؟؟ راستش می خواستم

 اعتراف کنم ...

خواستم بگویم من به قولم وفا نکردم. آخر می دانید سخت است 

اسم بابا بیاید و من دلتنگ نشوم .

سخت است اسم بابا بیاید و چشمانم بارانی نشود ...

خانم معلم هنوزم که هنوز است بعد از 23 سال هر وقت اسم بابا می آید

 مثل روزهای کلاساولم که تو دیکته "بابا آمد" را می گفتی ، گریه ام می گیرد .

هنوزم که هنوز است هر وقت بابای زهرا و سارا و مرضیه را می بینم

 گریه ام می گیرد !!

بین خودمان باشد اما من دلم بابا می خواهد . بزرگ شده ام قبول اما

 بدون بابا بزرگ شدنسخت است درست مثل درس غذای لذیذ آخر کتاب 

که هیچ وقت یاد نگرفتمش ...

_______________________________________________________

التماس نوشت از زبان زهرای بابا:

خانم معلم اجازه ..؟! می شود یک خواهشی کنم ؟

می شود شما از خدا جان بخواهید برای یک ساعت هم که شده

بابای من را از بهشت بفرستد

زمین تا یک دل سیر نگاهش کنم ؟

_____________________________________________________

این هم بابا ، زهرا جان یک دل سیر نگاهش کــــــــــــــن

متن از : شهیده ی گمنام

منبع : http://revayat59-67.blogfa.com



نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن 1391 توسط
موضوع: خاطرات -
به نام خدا

افتخار اینو داشتم که مدت 2 سال تمام با شهید مسلم احمدی پناه در دانشگاه امام حسین ع هم کلاسی بودیم.
خیلی باهم صمیمی بودیم و من هم خیلی با ایشون شوخی می کردم.
چون متاهل بود و جزء 5 یا 6 نفری بود که در کلاس ما متاهل بودو من هم به همین خاطر خیلی سر به سرش میزاشتم. منشی گردان آموزشی ما بود و هم منشی کلاسمون.یعنی هر وقت که بچه ها میخواستن مرخصی برن میبایست به آقامسلم مراجعه می کردن. خیلی خوش خط بود و خیلی هم آروم و سر به زیر. 
خیلی به شهید آوینی علاقه داشت. یه دفترچه خاطرات دارم روزی که میخواستیم ازهم جدا بشیم دادم و یه دستخطی برام نوشت که واقعا هر وقت که به اون دستخط چشمم می افته دلم میلرزه . درکل خوشا بحالش که به آرزوش رسید.
                                                                                                             
                                                                   هم کلاسی شهید احمدی پناه از اراک


نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1391 توسط


نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1391 توسط
نماهنگ اولین یادواره شهید احمدی پناه که در اولین سالگرد شهادت این شهید والا مقام به همت آشنایان و دوستان شهید تهیه شده است برای شادی روح شهدای اسلام صلوات



[http://www.aparat.com/v/41afb358fbd948c33e49cc7e6476a8b1308155]



نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1391 توسط



لطفاً جهت دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب بروید


نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1391 توسط
 

با سلام خدمت دوستان مراسم اولین سالگرد شهادت پاسدار رشید اسلام تکاور شهید مسلم احمدی پناه روز پنج شنبه 1391/6/9 در محل حسینه گلزار شهدا فرادنبه برگزار میگردد.
سخنران مراسم:حجت السلام و المسلمین نکونام نماینده ولی فقیه در استان چهارمحال و بختیاری و امام جمعه شهرکرد
مداح حاج آقا توسلی
از عموم ملت شهید پرور ایران اسلامی دعوت میشود حضور بهم رسانند.
اجرتان با شهدا


نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور 1391 توسط
آپلود عكس , آپلود رایگان عكس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور 1391 توسط
بدین وسیله وفات پسر سردار شهید محمد جعفر خانی را  در آستانه عروج پدرشان خدمت خانواده محترم این شهید والا مقام تسلیت عرض میکنیم و از خداوند متعال برای خانواده عزیزشان صبر مسئلت مینمائیم.


آقای بهروز جعفر خانی روز یک شنبه مورخ 91/5/29 در قزوین به دیدار پدر بزرگوارشان شتافتند.

روحشان شاد

نوشته شده در جمعه 3 شهریور 1391 توسط


 در یکی از وبلاگ ها  گفته شده اتفاقی رخ داد  که باعث شدپژاک متوجه حضور یاران سفرکرده بشود وآن هم(یا رفتن روی تله ی انفجاری برادر عزیزم مسلم احمدی پناه) موجب شد پژاک متوجه عملیات بشود و درنتیجه شروع به ریختن آتیش با تیبر بارpk که بطور بسیار حرفه ای استتار شده بود نماید

و یکجا11عزیز را در خون خودشان غوطه ور سازد 

اصلا صحیح نمیباشد و البته ۱۱ شهید هم یکجا شهید نشدند . 

و تعدادی موقع عقب نشینی تاکتیکی مورد هدف قرار گرفتند مثل شهید صمد امیدپور و شهید صفری تبار چون عملیات از ساعت 4 صبح تا 11 صبح به طول انجامید ... !

درضمن اکثر شهدا با قناسه و دوشکا و نارنجک و تله انفجاری شهید شدند و تنها سلاحی که در آنجا کاربردی نداشت pk بود !
 هم اینجا به کذب بودن آن اشاره میکنم  و اگر لازم باشد عکس پیکر مطهر شهید را به نمایش میگذارم  و خواهید دید که شهید از پا کاملا سالم بودند  تا به کذب بودن مطلب پی ببرید از همین جا به ارائه کنندگان مطالب کذب هشدار میدهم بار دگر مطالب این چنینی تکرار شود...
(این شهدا خود مظلومند داغ دل خانواده های شهدا را با این مطلب داغ  تر نکنید)



نوشته شده در شنبه 7 مرداد 1391 توسط









در عالم ملکوت، علما و بزرگان و عباد و زهاد با حسرت به جایگاه شهدا نگاه میکنند.


                                                                                                       امام سید علی خامنه ای





نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1391 توسط
سلام بابا مسلم جان راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.
در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.
من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.

خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:
می گفت شبی به خانه برمی گردم/با سبز ترین نشانه بر میگردم
می گفت، ولی دلم گواهی می داد/یک روز به روی شانه بر میگردد
رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.
آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.


نوشته شده در شنبه 10 تیر 1391 توسط






چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است/چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش             /  عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .




نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد 1391 توسط




مسلم عزیز سلام

دلم بهانه غزل مهربانیت را کرده درکوچه های تاریک و غبار آلود دنیا

شمع وجودت را جستجو میکنم

تا شاید راه را پیدا کنم

دنیا برایم زندانی شده است

دعا کن قفل زنگار گرفته این زندان که با گناهانم بسته شده است

با کلید شهادت به رویم باز شود

التماس شفاعت..
.



نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 توسط
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Nasr19