تبلیغات
شهید مسلم احمدی پناه(شهید امنیت) - مطالب خاطرات

شهید مسلم احمدی پناه(شهید امنیت)

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

موضوع: خاطرات -
به نام خدا

افتخار اینو داشتم که مدت 2 سال تمام با شهید مسلم احمدی پناه در دانشگاه امام حسین ع هم کلاسی بودیم.
خیلی باهم صمیمی بودیم و من هم خیلی با ایشون شوخی می کردم.
چون متاهل بود و جزء 5 یا 6 نفری بود که در کلاس ما متاهل بودو من هم به همین خاطر خیلی سر به سرش میزاشتم. منشی گردان آموزشی ما بود و هم منشی کلاسمون.یعنی هر وقت که بچه ها میخواستن مرخصی برن میبایست به آقامسلم مراجعه می کردن. خیلی خوش خط بود و خیلی هم آروم و سر به زیر. 
خیلی به شهید آوینی علاقه داشت. یه دفترچه خاطرات دارم روزی که میخواستیم ازهم جدا بشیم دادم و یه دستخطی برام نوشت که واقعا هر وقت که به اون دستخط چشمم می افته دلم میلرزه . درکل خوشا بحالش که به آرزوش رسید.
                                                                                                             
                                                                   هم کلاسی شهید احمدی پناه از اراک


نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1391 توسط
موضوع: خاطرات -
بسم رب الشهداء و الصدیقین




شهید آقا مسلم حدود سه  ماهی بود یه پراید خریده بود.
 تو این مدت هر موقع میومدن فرادنبه با ماشین که بیرون می رفتن حداقل یه نفر را سوار ماشینشون می کردن ، دوستان شهید بهشون می گفتن تاکسی صلواتی شهر شدی ، ولی اقا مسلم می گفت اگه خودمون به آسایش رسیدیم می خوام بقیه هم یه سهمی داشته باشند.
 




نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط
موضوع: خاطرات -

به نام خدا

پدر شهید «مسلم احمدی پناه» انجام واجبات و ترك محرمات را از ویژگی های فرزند شهیدش می داند و ادامه می دهد:


نماز اول وقتش هیچ گاه ترك نشد.

در امر به معروف و نهی از منكر همیشه ثابت قدم بود.

امكان نداشت كه ببیند گناهی رخ می دهد و او تذكر ندهد.

البته این كار را بسیار با آرامش و با رعایت همه جوانب انجام می داد.

مسلم با این اخلاق نیكو و عمل به تكلیف باید فرجامی چون شهادت می داشت.

همیشه می گفت آرزوی شهادت دارم و بالاخره به آرزوی دیرینه اش دست یافت.

ما خوشحالیم از اینكه او مزد اعمالش را گرفت،

اما تنها ناراحتی ما، جای خالی او و بی تابی فرزند یك و نیم ساله اوست كه بسیار دلتنگ پدرش است.




نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط
موضوع: خاطرات -عکس -

دلم به عشق یارم گرفته حال و هوایی ........... نوشته روی قلبم به خط کربلایی

خدایا تمام مرا می برند ............ کجا می برندم کجا می برند

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز ............. مرده آن است که دستش بزنی جُم نخورد

ای کاش من هم پرنده بودم ............... پر می گشودم می رفتم از شهر 

دلم گرفته از آن و از این .................. ای کاش من هم .....




نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط
موضوع: خاطرات -عکس -

آقا سید مهدی میگفت : یه هفته قبل شهادتش به مسلم گفته بود خیلی داری نور بالا میزنیا. مسلم به شوخی گفته من ایندفعه رفتم شهید میشم .



سید مهدی میگفت بهش گفتم نامردی اگه من رو شفاعت نکنی. مسلم یه خنده ای میکنه و میگه تو دعا کن. سید مهدی از مسلم قول شفاعت میگیره .


نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Nasr19